|
خوابيده بودم، به هرروزي كه نگاه ميكردم در كنارش دو جفت جاي پا بود،يكي مال من و يكي مال خدا. جلوتر ميرفتم و ر وزهاي سپري شده ام را ميديدم.خاطرات خوب،خاطرات بد، زيباييها،لبخندها،شيرينيها،مصيبتها،... همه و همه را مي ديدم. اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است.نگاه كردم،همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند.روزهايي همراه با تلخي ها،ترس ها،دردها،بيچارگيها. با ناراحتي به خدا گفتم:"روز اول تو به من قول دادي كه هيچگاه مرا تنها نميگذاري،هيچوقت مرا به حال خود رها نميكني، و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم. چگونه !چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنجها،مصيبتها و دردمنديها تنها رها كني؟! چگونه!؟" خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد.لبخندي زد و گفت:"فرزندم! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود.در شب و روز،در تلخي و شادي،در گرفتاري و خوشبختي.. من به قول خود وفا کردم، هرگز تو را تنها نگذاشتم، هرگز تو را رها نکردم، حتي براي لحظه اي! آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت ميبيني، جاي پاي من است، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم!!!
عشقم تقریبا یکساله شده و من هر روز بیشتر از دیروز وابسته میشوم . پارسال فکرش را هم نمیکردم تا به امروز دوام بیارم ، یعنی کار خودم و زندگیم یکسره شده بود ولی حالا من هستم ، هستم و مثل همیشه با عشق نفس میکشم اما متفاوت تر از همیشه...
"دکتر شفیعی کدکنی"
تنها هنگامی که خاطره ات را می بوسم در می یابم دیریست که مُرده ام! چرا که لبان خود را از پیشانی "تو" سردتر می یابم. از پیشانی خاطره ی تو ای یار! ای شاخه ی جدا مانده ی من!
یادش بخیر روزهایی که دلتنگی ام از ارتفاع دیوار خانه تان سرک میکشید و با نگاه ناگهانی ات پخش کوچه میشدم. یادش بخیر...
من، سکوت و شب ، عاشق هم هستیم. و از آن لحظه که خورشید این را فهمیده، زودتر به آسمان میآید تا خروسهای بی محل راحتمان نگذارند!!!
عاشق هایت را
مثل کانال تلویزیون عوض میکنی. و با افتخار میگویی، که عشق برایت اینچنین است! و من میخندم... به برنامه هایی که هیچ کدامشان به درد نمیخورند!!!
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه میکنی وقت "رفتن" است. و باز هم همان حکایت همیشگی تکرار میشود... آی دریغ و درد همیشگی ناگهان چقدر زود دیر میشود!!
من هر روز در تلاشم تا خاطرم بماند، و تو هر شب دعا میکنی که فراموش کنی! خاطره هامان چه بلاتکلیفند!!!
در قفسش را
باز کرده بودم. اما پرنده، همچنان خود را به دیواره ها می کوبید! آیا من نیز اینچنین زندگی نمی کنم!!!
ميگويي براي قلبت دامي پهن كرده ام، تا دوباره عاشقت كنم. اما... "عزيزكم! كسي اينگونه تا بحال... كلاغ هم نگرفته است!!!
دلم گرفته است
دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب میکشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست... "فروغ جاودانه"
And this world is filled with the footfall of people who weaving a Rope in their minds to hang You with while They kiss You و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند...
ارزش هر انسان
به حرفهایی ست که برای نگفتن دارد
مينويسم: ديدار تو اگر همدل و همراز مني، تك به تك ثانيه ها را بردار...
خاطره ي شادمانيهاي ديروز، تلخ ترين غمي ست كه امروز داريم. "جبران خليل جبران"
برای زنده بودن جسور باش، مرگ را هیچ وقت از دست ما نگرفته اند...
Say you'll love me again Un-do this hurt you caused When you walked out the door And walked out of my life Un-cry these tears I cried so many nights Un-break my heart My heart… come and take back that sad word good-bye
bring back the joy to my life dont leave me here with these tears come and kiss this pain away I cant forget the day you left this is so unkind and life is so cruel without you here beside me
|
![]()
کسی که خودش را از درون خورده،
Home
|